|
ترانه های سوخته |
|
|
تقدیم به همه ی بی هم نفس شدگان :
هم نفَس ِ بی نفس
میون یه دشت بی آب ، یه کـویر خشک و دلگیر یـه درخـت تن شـکسته، شـده با تـنهایی درگـیر
نـه بهار دیده نه پاییز ، هـمه لحظه هاش نـیازه دسـت اون درخت مغرور ، رو به آسمون درازه
شب به شب تو خواب می بینه ، با نوازشای بارون زیر نـبض تَر ِرگـبار ، تـن خشکش می گیره جون
تو هـجوم بی کسی ها ، تـک درخت تنها می شینه امـا تو یه صبح زیـبا ، رو تـنش یه برگ می بینه
بــرگ نورسیــده ی ســبز ، یـه زُمـرد بــهــاری حـالا تـو کویر غربـت ، تك درخت داره یـه یـاری
نــه دیــگه تـو فـکر ابـره ، نــه اســیره آسمـونه حالا تو پیكر خُشكش ، جای تشنگی ، جنـــونـــه ! . .
اول قــصه ، اگه شیرین و شـاده فصل آخر ، کینه ی بارون و باده . . تـنـگ یـه غــروب غمـناک ، آسـمون حـسود می شه تـن خورشـــید طلایـی ، غـرق ابـر و دود می شه
خــشـم آسـمـون تـکید و ، هــمـه جـا رُ آب دریده این همون رویایی بود که ، درخت توی خواب میدیده
امــا ایـن درخـت خـسته ، چــشماشُ از تـرس بـسـته تو هــراس کـه نبینه ، بـرگُ بــی جــون و شـکسته
ولــی قـطره هـای بی رحم ، قامـت بــرگُ شكوندن توی رعد و برق و طوفان ، برگ سرسبزُ سوزوندن
حالا تــک درخـت قــصه ، دسـتاشُ اورده پــائـین كه بگرده پی برگش ، رو تــن خــیس زمـیـن
آسمون میگه نگا کن : یارت انـگار خـیلی زود رفـت ! مـن ولـی موندم کنارت ، اونـکه عاشقت نبود ... رفت
تـک درخـت میگه نمی خوام ، تو بشی همه کس من کـه نـفـس ها رُ گرفتی ، از مـن و هـم نفس من
دیگه اون درخت شکست ُ ، پیکرش سهم زمـین ش آخـــر دلـــبستـگی و ، آخــر قــصه هــمــین شد ...
*** 1- ترانه ی بالا قدیمه , ماله 4 سال پیش , سر کلاس جغرافیا در حالی که معلم عربده میزد گفتمش ! دیدم تو حوادث اخیر خیلیا بی هم نفس شدن , گفتم بذار این ترانه رُ بذاریم تا هم با نقد
شما چکش کاری بشه و از این ترانه ی قدیمی یه ترانه ی محکم و خوب در بیاد , چون خیلی دوسش دارم ! هم با بی نفس شده های اخیر همدلی کرده باشیم
2.دوستای عزیز زیادی از کنکور می پرسن ! اول تشکر میکنم از اینکه اهمیت می دید ! دوم هم اینکه به امید خدا کنکور خوبی بود و به نتیجه ش خیلی امیدوارم ! البته
نمی دونم چرا امسال به هرکی میگم کنکورم خوب شد , میگه : "دروغ نگو !! خالی
بند !! تو که درس نخوندی همش ول بودی توی نت " و سال پیش که به ملت میگفتم کنکورم خوب نشد , میگفتن : " دروغ نگو !! خالی بند !! تو که این همه درست خوندی !! همش تو کلاسا ولو بودی ! " 20 خرداد ماه ! حــــمـــــاســـــه ی هـــــالــــو كـــــاست اندك لحظاتی پیش سر بر بالیم نهاده بودمدی كه به ناگاه حكیم ابوالقاسم فردوسی به خوابم آمدندی و مرا خوانندی كه برخیر ای جوانك ! بخش هائی ز شاهنامه ی ما را تحریف كردندی و بخش هائی را حذف نمودندی و هم اكنون نزدیك پل صراط كار من نزد ضحاك گیر بودندی و هر بار كه عزم عبور از پُل داشتمدی ریش مرا گرفتندی و مرا پرت كردندی و من هرچه حلالیت خواستمدی ، ندادندی ! برخیز و هم اكنون این قصه را در وبلاگ خویش آپ نما كه امروز سالروز حماسه ی "هالوكاست" هستندی ، باشد كه به نقل آن ضحاك مرا حلال كردندی ! ! و چنین شد كه گفت : هر آنچه گفتم از رستم وَ سهراب به دورش ریز و این افسانه دریاب چنین روزی درون خاك ایران به دنیا آمده طفلی ز تهران كه بند ناف او چون می بُریدند به سنگی از نمك ، نشتر كشیدند 1* چو زرتشُت در نمك خواباند او را و نازی بر تنش نمود اهورا بشُد طناز و روئین شعر آن سان كه شیخ و زاهد و مفتی هراسان ز بس او را سخن پُر نیش می بود كه ملا را به دل تشویش می بود و ملا محضری را داد ضحاك كه این كودك بباید خفته در خاك بدان بر گردن این طفل زندیق بهشتی میشود هركه زند تیغ ! و ضحاكش بگفت ملا چه گوئی ؟ تو از انسانیت نی بُرده بوئی ؟ همانا گرچه من ضحاك هستم ولیكن پیش تو رو پاك هستم نه هرگز من نریزم خونه بچه به مارانم خورانم كله پاچه تمام مارهایم در رژیم اند فقط امثال تو مار رژیم اند بگفت ملا كه من حكم الاهم بگیرد دامنت یك روز آهم بگویم با تمام اهل كوچه ... كه این ضحال جای كله پاچه ... به مارش كله ی آدم خوراند و مردم را به خاك و خون كشاند میان تو و كاوه موش رانم تو را بر خاك تیره می نشانم برایت نقشه ای ریزم حسابی فِــری ضدت كند بد انقلابی 2* و شد آن چه شد ...... اینگونه ملا ز دست ضحاك زنجیدندی و همانطور كه پپیش تر در شاهنامه نقلیدمدی ماجراها رخ دادندی ! چو ملا بهر كودك لشگری تاخت هم او را ما در اندر آب انداخت و كودك تا فرنگستان رسید و ... در آنجا درس خواندی بس شدید و ... رسید و بارور شد همچو هلو و نام خود نهاد " آقای هالو " از سیمرغ به نقل آمدندی كه در فرنگ به كارگردانی پرداختندی و لیسانس كارگردانی ز كمبریج لندن گرفتندی ! چو در علم و دانش همه كاره شد به ناگه سوار بر تیاره شد ولیكن همان دم كه او بازگشت چشش چار و ابرو گشت هشت 3* چون هالو پا به ایران نهادندی از تعجب شاح درآوردندی و دیدنی كه مشایخ جای ضحاك را گرفتندی و به نام اله حكم رانندی ! پس تصمیم به مبارزه گرفتندی و عنان قلم به دست گرفتندی و در كنار كسب علم گرافیك ، فیلم ها ساختندی و اشعار طنز بسیار سرودندی كه یكی پس از دیگری ممنون الاكران و ممنون چاپ شدندی ! و چون یك بار كتاب او را چاپیدندی ، ملت همه قاپیدندی و مشایخ را اضطراب افكندی این شد كه بدو 9 ساله اجازه چاپ نداندی و هالو از عالم خاكی به عالم مجازی پناه آوردندی و در آنجا طنازانه مشایخ را نقدیدندی و نوچه های بسیار پروراندندی ! كه یك روز ... سواران گم نام از ره آمدند و او را گرفته حسابی زدند به جرم قتل و غارت و آدم كشی و خنداندن و خنده و دلخوشی دو صد كار نا كرده به نامش زدند و او را گرفتند و آتش زدند ولیكن ز آتش چو سالم گذشت به هفت آسمان رفته و برنگشت *** چون قصه اش پایان پذیرفتندی گفتمش : این همان قصه نبودندی كه مشایخ نفی كردندنی ؟ كه در وسط حرفم پریدنی و ... بگفتا مشایخ بخوردند پیــــف ! كه میبافند همی برهم اراجیف ! همی مُلا ، همی زاهد بلافند و هر دم یك فـُعُل فِعلی ببافند *4 و من نیز كه او را عصبانی یافتمدی بگفتمدی : اگر این قصه ی تو راست باشد همین قصه كه هالو كاست باشد به حق ملا به دل تشویش دارد بدا بر حال هركه ریش دارد ! **** 1*گویند كه هنگامه تولدش ، تیغ جراجی كُند بودندی و از این رو نشتر را به سنگ كشیدندی تا تیز شوندی ، كه آن سنك ، سنگ نمك بودندی ! 2* منطور از فــری همان فریدون خودمان هستندی ! 3* در شاهنامه خواندیدندی كه : ز سُم ستوران در آن پهن دشت زمین شش شد و آسمان گشت هشت 4* منظور از فَعُل فِعل ؛ هر كلمه ای در این وزن هستندی ! ***************** ************ ******* *** * محمدرضا عالی پیام را بخاطر شعرهای زیبایش دوست ندارم ! - خیلی ها شعر زیبا دارند ! محمدرضا عالی پیام را بخاطر طنازی تكش دوست ندارم ! - خیلی ها طناز اند ! محمدرضا عالی پیام را بخاطر صبر و حوصله اش دوست ندارم ! - خیلی ها پرحوصله و صبوراند ! محمدرضا عالی پیام را بخاطره خوش تیپ بودنش دوست ندارم ! - خیلی ها خوش تیپ اند ! محمدرضا عالی پیام را بخاطر باحال بودنش دوست ندارم ! خیلی ها با حال اند ! او را بخاطر خیلی دوست داشتنی های دیگری كه در او هست هم دوست ندارم ! او را بخاطره خیلی دوست نداشتنی هائی كه در او نیست هم دوست ندارم ! او را دوست دارم ، چون به من امید داد ، امید داد و اثبات كرد در عالم هنری كه لبریز شده از هنرفروشان بی هنر و آنان كه قلمشان بوی دینار گرفته و اعتقادشان رنگ دربار ؛ هنوز میشود كسی را پیدا كرد كه شمیم خاك میدهد ! هـركــــس كه به مقصد پیام ِعالی رسیده است هركس كه طعم خوش شعر تو را چشیده است زان تواضــع و خاكـــساری ات به زیر لب گــفـته : الــحــق كـه خدایــت ز خاك آفــریـــده اســــت ! ********* ******* ***** *** * تولد ! تولد ! تولدت مبارك ! مبارك مبارك تولدت مبارك !
بیا شمعارُ قاچ كن كه صد سال زنده باشی ! بیا هالو رُ ماچ كن ، كه صد سال زنده باشی ! خب ! گشنه تون شد ؟ از اینجا كــــیــــك بردارید ! خب ! خانوما برن اونور ! آقایون هم برن اینور ! اینجا هم آهنگ داشته باشید واسه نیناش ناش !
به وبلاگ www.aasho-laash.mihanblog.com هم برید با : یك مناظره ی داغ بین " آش و لاش " و سرگذشت احمدی نژاد در دوزخ ! و مرور ریز برنامه های كاندیداها ! تقدیم به هر كسی كه كسی رُ از دست داده :
طلای ِسرد تو تن پر از ترانه ت ، كی غزل سوزی به پا كرد ؟ توی صبح پُر امیدت ، كی شب افروزی به پا كرد ؟
خنجر كدوم نـگاهـی ، هـمه جونت ُ دریده ؟ چی از اون سرو تناور ، ساخته شاخه ی خمیده ؟
كی نگاه مخملیت ُ ، بــه تـن سیاه شب دوخت ؟ كه ستاره های چشمات ، گُر گرفت و بی سبب سوخت
چی توُجسمت ریشه كرد و زد به ریشه ی تو تیشه؟ كی برات لالایی گفت و خوابتُ بُرد به همیشه ؟ . . . قلم غمـزده ی مــن ، شهوت غــزل گرفته دیگه خاك ، طلای سرده ، چون تو رُ بغل گرفته
وحشت نــبــودن تو ، زندگی رُ درد كرده رنـگ مهــتابُ پرونده ، نــو بــهارُ زرد كـرده
رفتی و چشمای مارُ ، چمشه ی دلهره كردی رفتی و با پَر زخمی ، آسمونُ دوره كردی
تو به آسمون كه رفتی ، آسمون یواش گفته : با حضور تو ، ستاره ، داره از چِشش می اُفته
ای مسافر همیشه ، ای كه كوله بــارُ بستی رفتــی از دل زمـــین و ، بــه دل خــدا نشستی !
سلام ... دوست عزیزی بعد از خوندن این ترانه واسم كامنت گذاشت كه آیا در سوگ جناب بهجت این شعرُ گذاشتی ؟ كه خب چون ممكنه واسه شمام این سوال پیش بیاد بگم كه : خیر ! چهارسال پیش بود ، پونزده شوزنده سالگیم ؛ دوم دبیرستان بودم ! كه یكی دیگه از دائی هام بعد دست و پنجه نرم كردن طولانی با سخت ترینه ی بیماری ها ، بار و بندیل رُ بست و رفت و راحت شد، اما خب خیلی سخت ، خیلی سخت راحت شد ، خیلی ... این ترانه رُ اون موقع گفتم ، اون زمان اسمش "اوج پرواز" بود و حالا با یه سری تغییرات شد "طلای سرد" و تقارنش با فوت جناب بهجت اتفاقیه !
تذكر : نظرات در ابتدای پُسته (برگرد بالا)
ای خر شده با لپ لپ و دیش دیش یك روز بخندیم ... بر این همه ذوق و شوق و تشویش یك روز بخندیم ... در صحنه برو ، هی تو بده ، هی تو بده هی تو بده "رای" بــر ایـن هـمه دادن ز پـس و پــیـش یك روز بخندیم ...
*** این باغ كهن ، لخت شده ، سبزه ندارد بر پیكر خود جز علف هرزه ندارد سی سال اگر میوه بروئید درونش هر روز شده كال تر و مزه ندارد با صاحب این باغ بگوئید كه امروز حال من و ما دسته كم از غزه ندارد
***
پائیز پس از پائیز ... زنجیر كه با دندان ، پاره نخواهد شد امروز نگو "آری" ، زیرا هزاران "خیر" .فردا حریف آن ، "آره" نخواد شد ! . . . بغضِ قفس سهم ِ ، صدای بلبل هاست باغ پذیرایِ ، خودسوزیِ گُل هاست جوانه پوسید از ، هراسِ آینده سهمیه بندی شد ، ساز و گل و خنده بر سرِ هر سفره ، شرمِ پدرها رفت زینت هر كوچه : درخشش یك تَفت مِهری وزید اما ، مِهری به ما یا خود ؟ به فكر بیگانه ، بیگانگی با خود عطش به آزادی ، بی تابمان كرده سراب ِ صد وعده ، سیرابمان كرده هدایت دل با ، شلاق شد و با مُشت غرور ما را این ، داسِ نصیحت كُشت . . . تكرار این فصل ِ ، شبناك ِ ماتم خیز یعنی كه تكرارِ ، پائیز پس از پائیز . . . ای آنكه پیشانیت ، مُهر ریا بوسید خورشید ما را به ، مغرب نكن تبعید غروب هر خورشید ، یعنی طلوع ماه ترسی نداریم از ، تاریكی شبخواه ماهش درخشان تر ، شب هرچقد تیره بر مردم خورشید ، ظلمت نشد چیره ! اینجا به اینجا ... خاك به خاك ... خشكی / چشم به چشم...چشمه بعض به بعض... نفرین / دست به دست ... دشنه ماه به ماه ... منحوس / راه به راه ... خندق آه به آه ... رعیت / شاه به شاه ... ناحق ! سرد به سرد ... احساس / داغ به داغ ... كینه پشت به پشت ... خنجر / خون به خون ... سینه زاغ به زاغ ... پرواز / صید به صید ... طاووس باغ به باغ ... پائیز / خواب به خواب ... كابوس *** رنگ به رنگ ... حیله ! دوُر به دوُر ... پیله ابر به ابر ... قحطی جنگ به جنگ ... گیتی زُهد به زُهد ... تزویر پا به پا ... زنجیر زن به زن ... ابزار تن به تن ... بازار مرد به مرد ... خودسوز روز به روز ... دیروز *** درد به درد ... بابا / صبر به صبر ... مادر لب به لب ... خاموش / بال به بال ... پرپر تیغ به تیغ ... براق / گور به گور ... عُشاق راه به راه ... جوخه / مست به مست ... شلاق زار به زار ... عاقل / دار به دار ... عادل پَست به پَست ... عالِــم / پُست به پُست ... جاهل دل به دل ... غمـسوز / غم به غم ... سینه هیچ به هیچ ... حاصل / دست به دست ... پینه او به او ... دشمن / تو به تو ... بدخوا من به من ... مغرور / ما به ما ... تنها
از اونجا كه كمی خوانش ترانه ی زیر سخته! مصرح اول رُ بصورت فینگلیش می نویسم تا دستتون بیاد كُلش رُ چطور بخونید : Base Azadi ro ba Zeye Znjir neveshtan ! زنجــیر آزادی بسه آزادی رُ با ، "ز ِ" یِ زنـجـیر نوشتن ! بسه هر حادثه رُ ، با "د" یِ تقدیر نوشتن ! بسه انسانیت ُ ، بدون تعریف نوشتن ! بسه تاریخ رُ با ، " ت " ی تحریف نوشتن ! بسه واژه ی خدا رُ ، با "خ" ی خشم نوشتن! جـای نه گفتن و فریاد ، بازم چَشم! نوشتن ! جـای باید و نباید ، بسه ای کـاش! نوشتن ! بسه خورشید رُ با ، "خ" ی خفـاش نوشتن ! . . . حیفـه پروانـه رُ با ، "پ" ی پیلـه بنویسیم ! حیفـه احساس رُ با ، "ح" ی حیلـه بنویسیم ! مادرُ با "ر" ی زاری ، پدر ُ "ر" ی نداری ! ای خـدا باید برامـون الـفبای نـو بیاری ! . . . نمیخوام ترانه رُ ، با "ر" ی دربـار بنویسـم ! یا کـه اعـتقادمُ ، با "د" ی دینـار بنویسـم ! نمیخوام گـناهُ با ، "ه" ی جـهنـم بنویسـم ! آدم و حـوا رُ باز ، جدایِ از هـم بنویسـم ! نمیخوام عاشقی ُ ، با "شینِ" شهوت بنویسم ! نمیخوام با "د" ی دار ، از عـدالـت بنویسم ! نمیخوام دیـنـمُ با ، "د" ی دعـوا بنویسـم ! نمیخوام از ترس نمره ، بازم امـلا بنویسـم ! . . . . من می خوام من و تو رُ مـا بنویسم ! من می خوام قطره رُ دریـا بنویسم ! من می خوام دیروزُ فـردا بنویسم ! من میخوام زشتی رُ زیبا بنویسم ! . . . من میخوام خدا رُ با ،"خ" ی بخشش بنویسم ! من میخوام عشق رُ با ، "شین" نوازش بنویسم ! من میخوام مرد و زنُ ، سهیم و یکسان بنویسم ! و گناه ُ با "ه" ی ، رحـیم و رحمان بنویسم ! . . . . می دونم سخته تو غار از گل و از نـور نوشتن ! ولی بسه زندگـی رو با "گ" ی گـور نوشتن !
***************************** تـــكرار تازه ! ای تو که حروف اسمت ، قافیه های ترانه س ؛ ای تو که عطر نگاهت ، وزن شعر عاشقانه س : با تو تا ترانه رفتم ، تا غزلسرای قصه ! با شروع تو رسیدم ، تا به انتهای قصه ! ای که لمسیدن گیسوت ،حس لمس آسمونه ؛ تو که رنگینه ی چشمات ، چشمه ی رنگین کمونه : تا تو معراج دل من ، مثه پرواز کبوتر! روی بوم خیس عشقت ، شوق آوازمُ بنگر ! ای که قطره ها ی اشکت ، زهر شیرین حیاته ؛ تو که حتی خشم حرفات ، بارش نقل و نباته : از تو تا مرز ستاره ، می رسم پای پیاده ! زیر پاهاتُ نگا کن ؛ دِلمه نه خط جاده ! ای که معنابخش عشقی ، واسه این واژه ی خالی ؛ تو که در متروکه ی ذهن ، بهترین فکر و خیالی : در تو تکرار می شود عشق ، بسکه تکرار تو تازه س ! ای حریق خیس بارون ، کهنه رگبار تو تازه س ! ای تو که همه وجودت ، مثل آرامش نجیبه ؛ ای تو که بهشتِ لبهات ، حسرت چیدن ِ سیبه : بی تو بی رنگ حضورم ، منُ از خودم جدا کن ! رخنه کن در رخوت من ، منُ مهمون خدا کن !
ستاره ی سیاهپوش ... . . .
با هجرت تن تو ؛ روحم اسیر خلسه *... تمام دنیای من ؛ در خاطره خلاصه ... فرسود رنگین كمان ؛ جهان خاكستری شد دل از جزام حسرت ، در خاك بستری شد ! با هجرتِ تـن تو ، شعر و شراره خامـوش ... شب شعـله اش بیفـزود ، ستاره شد سیاه پوش مـاه در آه تپید ، از آیـنه خـون چکیـد سینه ی سنگ شكافت و گلبوسه را خزان چید با هـجرت تن تو ، مهتاب به ماتم نشست نور ، آتـش گرفت ! افلاك درهـم شکست شبــكوچه های پرسه ، به بیراهه رسیدند تك بغض های باقی ، به رگ هایم تكیدند بـا هـجرت تـن تو ، دریا شـعـله ور شد بودن ، بی دلیل و قاصـد بی خـبر شد خورشید گُر گرفت و غروب قد علم كرد احساس من یخ زد و ظلمت سایه گسترد بـا هـجرت تن تو ، شبنم به خاک سرد خفـت بــارانِ زهر باریـد ، غنچه ی عشـق نشکفت چیزی نمانده از من ، نه ظاهر و نه باطن خانه شده خلوت ِ ، ثانیه های ساكن در ازدحام سكوت ، خدا به گریه افتاد ... خاكستر وجودم ، شده همــقدم باد ... بزرگترین عذابَ ست ، حسـرت مانـدن تو از رعد گریه سوختم ، با هجرت تـن تو . . . شعر و شراب ، سانسور رویای ناب ، ســانسور آغوش و عشق و بوسه حتی به خواب ؛ سانسور ! هــم ثروت كلان عالــیجناب ، سانسور ! هم فقر مردمان خانه خراب ، سانسور ! ( به این میگن آزادی ، در سایه سار ساطور ) پرسیده ایم همیشه ؛ اما جواب : سانسور ! مـا انقـلاب كـردیـم ؛ یا انقلاب ..... (سانسور!)* *در این مصرع آخر برای رفع مشكل منكراتی ؛ دست به خود سانسوری زدم ! ![]() |
|